هفته سی و چهارم
سلام پسرکم!

این هفته که گذشت، هفته بعد هم به خیر بگذره ماه هشتم تموم می شه و نگرانی های من هم البته کمتر ، بابایی برات شله زرد نذر کرده، البته نیت دقیقش رو نمی دونم فقط گفت برای سلامتی من و تو نذر کرده و قراره روز عاشورا بپزه، جات حسابی خالی بود پسر گلم، نذرش قبول باشه انشالله!

( البته این عکس مربوط به شله زردی که پختیم نیست، وقت نشد عکس بگیرم)
برات یه عروسک خریدیم، کمد و تخت اتاقت هم تو این هفته میاد، تشک تختت رو هم سفارش دادیم، اتاقت که حاضر شد عکس وسایلت رو میزارم، کلی عروسک داری که یا مال من بوده یا بابایی برام خریده، یه اردک هم داری که مال باباییه، همشو بخشیدیم به گل پسری!

بودن دایی امیر این دوروز غنیمتی بود، امیدوارم موفق باشه و کنکور رو بخوبی بگذرونه، غروب عاشورا همه از طالع اومدن، خاله لاله و عمو مجید و هستی و نیکی هم اومدن، همه رفتیم خونه بابا اسکندر. عمو مجید وقتی از تهران می اومدن تو ترافیک سید آباد، تصادف شدیدی داشت و حال همشون گرفته بود، یه راننده ناشی از پشت با سرعت زیاد بهشون زد و ماشینشون داغون شد که فدای سرشون، خدا رو شکر خودشون خوب خوب بودند و مشکلی براشون بوجود نیامد.

دوست مامان نرگس یه دعا با زعفران برای سلامتی تو برام نوشته که با خودم نگهش دارم، تو قرآن که دیدم آیه 20 سوره یس بود:
وَجَاء مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعَى قَالَ يَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ
و [در اين ميان] مردى از دورترين جاى شهر دوان دوان آمد [و] گفت اى مردم از اين فرستادگان پيروى كنيد
البته من نفهمیدم این آیه چه ربطی به جلوگیری از سقط و سلامت جنین داره
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این روزهای من با تو متفاوت تر از قبل می گذره، خوب تکون میخوری، حرکاتتت رو رو شکمم می بینم و تو هر وضعی که تکون بخوری بیدار می شم، هر روز صبح که بابایی میره سر کار بیداری و کلی تکون میخوری، احتمالا دنیا که اومدی صبح ها با بابایی میری سر کار، دردهای شکمی دارم گاهی، فکر کنم انقباضات براکستون هیگز به این دردها می گن، بیشتر استراحت می کنم و با دوره کتابهای قبلیم خودمو سر گرم می کنم، " غرور و تعصب" رو دوباره خوندم.
از نیکی جون چند تا عکس جدید انداختم، خاله فدای نازش بشه؛




هفته سی و چهارم 

